مرتضى راوندى
412
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
حقدار مىرسد . . . . » « 1 » « . . . داستان ستارگان فريبخورده تصويرى است از دولت شاه عباسى كه اهل دولت و دربار و ملّا و منجّم ، جملگى مردمى بىخبر و چاپلوساند ، گرفتار زنجير تعصب ، و در پى تحريك و نيرنگ بازى ، شخصيت مترقى و اصلاحطلب داستان ، در سيماى مرد فروتنى بهنام يوسف سرّاج متجلّى است كه از ميان عامهء مردم برخاسته و او در نظر ملا باشى « مجرم بالفطره و واجب القتل » است . . . ملاباشى . . . در احوال يوسف سرّاج گويد : او از اجامر و اوباش است ، مريد جمع آورده ، هميشهء به ضرب و ذمّ علماى گرام و خدام شريعت زبان گشوده است . اين ملعون به پيروان خويش تلقين مىكند كه بعضى از علما به مردمان عوام ، فريب مىدهند . اجتهاد لازم نيست و خمس و مال امام دادن خلاف است . . . به دولت عليّه بحثها وارد مىكند ، كه از كدخدا گرفته تا پادشاه ، و همهء ارباب مناصب اهل ظلمه و قطّاع الطريقند ، هرگز از اينها براى ملك و ملت منفعتى عايد نيست . . . در رفتار و كردارشان هرگز به قانون و قاعدهيى متمسّك نيستند . . . » مبارزهء يوسف سرّاج با خرافات و سنّتهاى زيانبخش براى اينكه نحوست كواكب ، دامن پادشاه صفوى ( شاه عباس ) را نگيرد ، يوسف سراج را به تخت سلطنت مىنشانند تا از تأثير كواكب به جزاى خود برسد و به درك اسفل و اصل شود . اما همين كه يوسف سراج به فرمانروايى مىرسد منصب منجمباشى را برمىاندازد . . . به حكام ولايات دستور مىفرستد ، كه هرگز كسى را بدون تجويز قوانين ، مورد مؤاخذه قرار ندهند ، و مال مردم را به چپاول نبرند . . . او اعلام مىدارد « حالت حكام ولايات ما بسيار شبيه است به زالوهايى كه خونى مكيده و گنده و كلفت شده باشند . . . فرمان داد : حكام نيكنفس را گرامى دارند ، از ميزان ماليات بكاهند ، راه و پل و كاروانسرا بسازند ، شفاخانه و مدرسه برپا دارند . هركجا آب نيست آب بياورند ، بىسر و پايان را در مسند ملايان نپذيرند ، امر قضاوت را از دست روحانيون دربارى بگيرند و به مردم صالح از اهل دولت بسپارند وجوه مبّرات را بهوسيلهء چهار تن از افراد امين به تنگدستان هر ولايت برسانند . خمس و مال امام ندهند تا اولاد رسول ، از ذلّت سؤال رهايى يابند و مثل ديگر مردم به كسب و كار پردازند ، پيشكش و پاىاندازى را به كلى منسوخ دارند و حكومت را به اهل خدمت بسپارند . . . « 2 »
--> ( 1 ) . همان كتاب ، ص 49 . ( 2 ) . همان كتاب ، ص 51 .